بازار
امروز صبح بعد صبحانه تصمیم گرفتم برم بازار تا از اونجا کادئو بخرم که بابایی هم با ما اومد و تودوباره خواستی خودت راه بری ما هم گذاشتیمت زمین کم مونده بود بین جمعیت گم بشی و زیر پا بمونی بغلمونم میکردیم گریه میکردی که بذارید زمین انقدر اینجوری اذیتمون کردی تا آخر سر صدای بابایی رو هم در آوردی از یک طرف هم خاله همش عین بچه های 7 ساله تو پاساژ ها گیر میداد سوار آسانسور بشیم منم دیدم کم کم اوضاع داره ...وبابایی عصبانی میشه فورا کادومو سفارش دادم و دنبال دستمال سر برا تو بودیم میتونم بگم راحت همه مغازه های تربیت و گشتیم اما پیدا نکردی...
نویسنده :
مامان سپیده
21:17








