یاغموریاغمور، تا این لحظه: 15 سال و 13 روز سن داره

الاهه عشــــــــــــق(یاغمور)

باز زلزله

دیروزساعت تقریبا 6:40 عصر زلزله ای به شدت 4/7 ریشتر که مرکزش باز ورزقان بود زمین و لرزوند و ما که طبقه سوم میشینیم و خواب بودیم یعنی من و خاله رویا دخملی همگی از شدت زمین لرزه و طولانی بودنش از خواب پریدیم "وقتی از خیابان ماشین سنگین رد میشه خونه ما میره رو ویبره حالا فکرش و کنید شدتش تو خونه ما چقدر بود که حتی یاغمور از خواب بیدار شد و گریه کرد فداش بشم دخمل هم ترسیده بود و طبق گفته ها میگن شاید این زمین لرزه باعث فعال شدن گسل تبریز هم بشه که اون موقع وا مصیبتا میشه ...
8 بهمن 1391

فرشته زیبای مامان

    پنجشنبه شب رفته بودیم خونه خاله شهره و با ماشین آرازی دودود بازی کردی   با عروسک سویل بازی میکردی هرچند که آراز نمیذاشت و تو هم گریه میکردی منم اعصبانی شدم و دعوات کردم که تو چرا سر خوابوندن بچه مردم اعصابتو خورد میکنی با آرازی رو زمین دراز میکشیدید و جلب توجه میکردید و میخندید و اما شیطنت های جمعه شبت.... خرس خاله رو از رومیز یا هزار دردسر انداختی روت و زیر آوار موندی فقط به خاطر اینکه سرت و بذاری روش و دراز بکشی دیشب خاله نجیبه (خاله مامان) مهمونمون بود و ما مشغول صحبت با اون که یک لحظه متوجه شدم صدات نمیاد و برگشتم به پ...
7 بهمن 1391

گربه پرنده

  در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويي زندگي مي كرد . او تنها بود . هميشه با حسرت به گنجشكها كه روي درخت با هم بازي مي كردند نگاه مي كرد . يكبار سعي كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازي كند ولي پرنده ها پرواز كردند و رفتند . پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و مي توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازي كنم .  ديگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوي گربه پشمالو پرواز كردن بود . آرزوي گربه پشمالو را فرشته اي كوچك شنيد . شب به كنار گربه آمد و با عصاي جادوئي خود به شانه هاي گربه زد . صبح كه گربه كوچولو از خواب بيدار شد احساس كرد چيزي روي شانه هايش سنگيني مي كند . وقتي دو بال قشنگ در دو طرف بدنش ديد خيلي تعجب كرد ولي خوشحا...
5 بهمن 1391

موش موشی مامان

  جدیدا میری رو تخت خاله و پتو رو میکشی روت که مثلا میخوابی حالا که خاله نیست خودم میرسونمت به مقصد مامانی رو سرامیک عکس خودت و دیده بودی و رو زمین دراز کشیده بودی و با عکست بازی میکردی و آثــــــــار هنری خانوم مینوس (یاغمور) خودش و تو آیینه دیده میگه بع بـــع ...
5 بهمن 1391

فدایت ای گل زیبای هستیم

          یه دقیقه آروم و قرار نداری همش یه جاهایی درد حال شلوغی هستی تو از ساعت 1تا2 میخوابی و ما تو این مدت در حال ناهار خوردنیم و وقتی تو بیدار میشی ساعت خواب نیمروزی ماست اما شما یا اجازه خوابیدن به ما رو نمیدی که گزینه اول بهتره یا مثلا مشغول بازی هستی و اجازه خوابیدن به ما رو میدی اما........ مامان تو خواب : "دانگ دونگ" چشامو نیمه باز میکنم میبینم دسته جارو رو برداشتی و با تمام قدرتت میکوبی زمین اما چون شدیدا خوابم میاد چشامو میبندم  که احساس میکنم یکی داره با زور خودش و تو بغلم جا میکنه چشامو باز میکنم میبینم یه نفر زده به ریپیت و هی میگه شیر بغلش میکنم و میبوسمش و شیر...
4 بهمن 1391

جشن پایان 15 ماهگی قند عسلم

                        دیروز پایان پانزده ماهگی دخملم بود و صبح بعد صبحانه با خاله رویا بردیمش بهداشت و کلی دعوامون کردن که چرا یاغمور رشدش متوقف شده و گفتن پانزده روز دیگه بیارین دوباره ببینمش و خلاصه بعد تا ظهر کارهای بیرونمون و انجام دادیم و ساعت سه برگشتیم خونه و بعد خوردن ناهار و خوابوندن یاغمورم مشغول تزیین خونه شدم و  آخرای کارم دخملی بیدار شد شروع به دخالت کردن به کارم شد .. هی من بادکنک ها رو میذاشتم پشت مبل هی اون همش و بر میداشت و میریخت وسط خونه و خلاصه بعد یه عالمه بازی با بادکنک ها خوابید و عصر با ص...
4 بهمن 1391

بلای شیرنم

        عسلم عاشق خط خطی کردنه اینم عصر هنری گلم رو دست خاله رویا و اثرش رو پاش و افتخار بخاطر هنرمندیش گیر کردن تور اسباب بازی هاش به دکمه لباش و عصبانیت و گریه کردن صحبت گرم و شیرین با آنا پوشیدن لباس دیگران شیرین کاریهات مراحل قول زدن به مامان(فقط نگه داشتم) بازی میکنم قولش و خوردم (چشم مامان به دور مشغول خوردن) شیطنتات(فاصله میز تا دیوار اندازه سه بند انگشت یک انسان بالغ ) فدای اون خمیازه خوشگلت با اون لب و لوچت جی نگیلی ...
3 بهمن 1391